تبليغاتX
اتاق خلوت


اتاق خلوت


طعم خیلی چیزها را فراموش کرده ام!

چشاییم ضعیف شده است یا فراموشی گرفته ام؟!


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 20:22 توسط من| |


زمان داره با سرعت باور نکردنیش میگذره.احساس میکنم بر خلاف گذشته که بزرگ شدن رو سال به سال احساس میکردم ، حالا هر روز احساس می کنم از روز قبل بزرگتر شدم!!!

و این حس برام خوشاینده.با تمام فرازو نشیب حال عجیب و غریبم ، همه چی بهتر از گذشته است و این رو ممنون خدای مهربونم هستم که همیشه هوامو داشته.گرچه من یادم میره بعضی وقتا باهاش حرف بزنم! من بنده خوبی نیستم!!!

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 19:48 توسط من| |

مینویسم
پاک می کنم!
می نویسم از افکارم
پاک می کنم!
می نویسم از احساسم
پاک می کنم!
می نویسم از حرفهای ناگفته
پاک می کنم!
می نویسم از تو
پاک میکنم!
وقتی نیستی ، نمی خواهم چیزی یادم بماند!!!!
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 19:47 توسط من| |

 

قدم زدن تو نم نم بارون و کلی درد دل کردن و کمی گریه دیشب حال بدم رو خوب کرد.خوشحالم که دوستای خوبی دارم.حتی دوستایی که وقتی چند روز نمیام اینجا نگرانم میشن

گاهی وقتا خوب ، آدم حالش خیلی بد میشه ولی خدا رو شکر الان خوبم.میخوام به لذتهایی که دورو برم هست فکر کنم.لذت داشتن خونواده خوب ، دوستای عالی ، کار خوب ، موقعیت خوب و سرگرمیهای خوب و...... انرژیهای خوب.خدا جونم ممنونم

نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 13:0 توسط من| |

 

امشب به اندازه تمام شب و روزای بد ، حالم بده.

نمیدونم نفرین کنم یا دعا؟!!!!!

خدایا خودم مقصرم؟! مگه قرار نشد کمکم کنی؟ من تنهایی نمی تونم! میدونی طاقتم کمه ، میدونی....

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 20:56 توسط من| |

 

دو راهی وقتی بشه هزار راه

نور هم نباشه

بهتره بشینی

فقط تو تاریکیش زل بزنی!

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 20:53 توسط من| |

 

دلم گرفته

اون قدر که جایی واسه نفس کشیدن نیست!

دلتنگم

ولی مبهوتم!!!

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 12:21 توسط من| |

 

بی خوابیهای شبانه کلافه ام کرده بود تا اینکه به آرامبخش پناه آوردم..ولی حسابی گیجم و رو هوام.

زندگیم انگاری افتاده تو سراشیبی و داره با سرعت میگذره.بدون اینکه حتی فرصت کنم فکر کنم.

نمی فهمم چه جوری شده.حال و روز و روزگار بد نیست ، میگذره ولی .......

خدا جونم.دلم گرفته .خیلی.با تو که دیگه نمی تونم تعارف داشته باشم.تو قبل از خود من حالم رو میدونی.خدا جونم انگیزه هامو امیدو آرزو هامو ازم نگیری.دق می کنم.بذار برسم به اون چیزی که می خوام. به اون روزایی که نقشه اش رو  روزی هزار بار تو ذهنم مرور میکنم.گرچه آخرشم میگم : هر چی تو بخوایی!!!!!

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 12:19 توسط من| |

 

شیرینه تعبیر خوابم رو داشتم مزه مزه می کردم که

 امروز باز هم حالم بده...................

خدایا باهات قهر نیستم.من کی باشم بخوام باهات قهر کنم ولی دلم نمی خواد به هیچ چیز فک کنم.دلم همش گریه می خواد.گریه گریه گریه......

خودم رو که سپردم دست تو پس حتما جایی که الان هستم بهترینه!

فقط صبرم کمه.اصلا داغونم.حال بدم رو خوب کن.من تو کار خودم موندم.

دیگه نمی خوام فک کنم.کمکم می کنی؟ حرف نزده اشکام میاد................!

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 19:41 توسط من| |

 

دیشب که کلی حالم بد بود.شب خواب دیدم.یه خواب لذت بخش.یه خوابی که آرومم کرد.

وقتی هم بیدار شدم تعبیر شد!

 لمس تعبیر شدنش واسم لذت بیشتری داشت تا خود اتفاق!

کاش کاملا تعبیر میشد!

خدا جونم ممنونم که دلم رو آروم کردی.میدونی که دیشب واقعا دلم شکسته بود.

هوامو داشته باش.من تو رو یادم میره ولی تو که مثل من نیستی!!! میدونم بهم نیگا میکنی چون اگه اینجور نبود خیلی وقت پیش نابود بودم.همین نگاهتم کافیه برام!

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 18:42 توسط من| |

 

وقتی دلت گرفته باشه ، هیچ چیزی نمی تونه آرومت کنه.

کسی هم نیست که به حرفات گوش کنه.

اصلا کسی گوش نمیده.

چه فایده هم داره.

بهتره به دلم بگم: هییییییییییییییییس!

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 19:7 توسط من| |

 

هر چی بیشتر کتاب می خونم ، هر چی بهتر نگاه می کنم ، هر چی بهتر گوش میدم...

از اشتباهات گذشته کلافه تر

از آینده نا امیدتر میشم....

نمی دونم باید یقه ی چه کسی رو تو این دنیا بگیرم!

ساکن شدم!

ساکت شدم!

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 14:27 توسط من| |

 

وقتی کلی حرف نگفته داری ،

که از نبوده گوش شنوا همش تو ذهنت واسه خودت تکرارشون می کنی

دیگه خسته میشی ،

بسکه حرفای تکراری می شنوی!

من از حرفهای تکراریه خودم خسته ام!!!

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 18:0 توسط من| |

 

ذهنم به دنبال ناشناخته ای است

عمیق!

چراغی روشن کن!

نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 13:39 توسط من| |

 

سرزده به خیالم میایی

و من شادمان از حس حضورت!

همین گونه به سراغم بیا

تا لمس حضورت شادمانم کند!

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 19:20 توسط من| |


Design By : Night Skin